تبلیغات
چَــمـتـا - مطالب دل نوشت

گلاب نـاب لاله ها

شنبه 20 فروردین 1390  01:04 ب.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

 عجیب است!! این روز ها بطور اتفاقی وبلاگم رنگ و بوی دیگر به خود گرفته! چند پست متوالی با نام و یاد شهدای عزیز مزین شده است. این را از لطف حضرت دوست می دانم. ذکر شهدا اگر عبادت نباشد که هست، حلاوت است !! نام شهید عطر و بوئی دارد که مستت می کند. مجنونت می کند. من که تا نام شهید به گوشم می رسد بوی گلاب به مشامم می خورد. نه این گلاب های  قمصر کاشان، نه!! گلابی  گرفته شده از گل های زیبای بهشت! احساسم می گوید گل ها بهشت را کروبیان در حوض کوثر می ریزند و در حضور شهدا و صلحا گلاب گیری می کنند. کاش !! در مراسم گلاب گیری لاله های بهشتی دعوت مان کنند! اگر شهیدان شفاعتمان کنند، حتما ما را در تور گلاب گیری بهشت راه می دهند! من برای همین بهشت زهرا را دوست دارم. هر گاه یه میهمانی شهید پلارک(شهیدی که همیشه مزارش بوی گلاب می دهد)دعوت می شوم شمیم روح نواز عطر گلاب بهشتی را حس می کنم .می گویند شهدا را با گلاب ناب جنت غسل می دهند برای همین مزارشان همیشه خوشبو است. خوشا به حال علمدارها و صیاد ها و آوینی ها که روحشان را با گلاب معطر بهشت شست و شو دادند.

بر ارواح طیب و زلال همه شهیدان سلام و درود می فرستم. به جاست سجده شکر به جای آورم خدائی را که  این روز ها مرا بر سفره با کرامت شهدا میهمان کرد..


نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:یکشنبه 21 فروردین 1390 | نظرات ()

برچسب ها: گلاب گیری لاله ها ، مراسم گلاب گیری ، گلاب بهشتی ، گلاب ناب لاله ها ،

به یاد حضرت دوست

سه شنبه 20 مهر 1389  03:00 ب.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

http://up.iranblog.com/Files73/9e0c87e2819b44ae895b.jpg

پاسی از شب گذشته و من هم چنان مشغول خواندن اشعاری از دیوان غزلیات حافظ شیرازی . هر دفعه که دیوان حافظ را مطالعه میکنم احساس خوبی دارم، اشعار حافظ همیشه تازه است هیچ وقت تکراری نیست. بهتر بگویم یه جورائی غزلیات حافظ با احساسم همراه و هماهنگ است، با روح و جانم عجین شده، گوئی خواجه می داند و می فهمد، فی الحال چه حس و حالی دارم. وقتی که غمگینم و از درد و رنج روزگار در خود فرو رفته او نیز با من همراه است. گاهی پندم می دهد و گاهی نیز همنشین غم ها و غصه هایم می شود. "کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور".

 هر گاه نیز از فرط شادی و شادمانی  به اشعارش سری می زنم او نیز ساز شادی کوک می کند و از طرب و شادی و می و میخانه می گوید. "مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد".

به قول خودش که "شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است". و من نیز غریق در دریای معرفت او ، که شـاید ذره ای از گو هـــر معرفتش دریابم. او با دلم آشناست. از دل تنگی هایم آگاه است. آرزوهایم را می داند. از نیتم با خبر است. بهتر بگویم : محرم دل است. "هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند".

حافظ را دوست دارم  و به او عشق می ورزم چرا که مونس تنهائی ها و دل تنگی های من است وغزلیاتش همنشین ساده و بی پیرایه دلم "دل ز تنهایی به جان آمد خدایا همدمی".

ابن چند جمله را از این بابت نوشتم تا در سالروز بزرگداشت حافظ شیرازی( بیستم مهر) من نیز ذره ای از ارادت و محبت خود را به ساحت مقدس لسان الغیب حضرت حافظ شیرازی ابراز دارم.

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست               که هر چه بر سر ما می رود ارادت  اوست



نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:شنبه 1 آبان 1389 | نظرات ()

برچسب ها: حضرت دوست ، حافظ شیرازی ، دیوان حافظ ،

مسافری از آن دنیا

جمعه 21 خرداد 1389  03:07 ق.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

http://i28.tinypic.com/2iqeero.jpg

ایستگاه اتوبوس (BRT) میدان انقلاب (تهران) مثل همیشه مملو از مردمی بود که تلاش می کردند با عجله سوار اتوبوس ها بشن تا هرچه زودتر به مقصدشون برسند. مثل همه مردم سوار یکی از اتوبوس ها شدم وطبق معمول جایی برای نشستن پیدا نکردم و باز هم مثل همیشه مجبور شدم بایستم ودستم رو به میله های وسط اتوبوس بگیرم. ازدحام جمعیت زیاد بود. یه عده ای به زور و فشار وارد اتوبوس می شدند. این وسط مردی رو دیدم که با چمدان بسیار بزرگی به سختی  خودش رو بین جمعیت داخل اتوبوس جابه جا می کرد. از قضا کنار من ایستاد. به چهره اش نگاه کردم. تقریباً چهل سالش بود. آفتاب چهراش روکاملاً سوزانده بود. از قیافه  و پوشش لباسش معلوم بود باید آدم زحمت کش و رنج دیده ای باشه. از روی کنجکاوی ازش پرسیدم: دستفروشی؟؟ گفت: نه! مسافرم. گفتم از کجا می آی؟لبخندی زد و گفت: از اون دنیا. منم خندیدم. با خودم گفتم احتمالاً آدم شوخ طبعیه، خوبه باهاش هم صحبت شم.  با خنده گفتم چه خبر از اون دنیا؟ خیلی آروم و راحت گفت : خیلی خوب بود." همه ی خوب ها اونجا جمع بودن." بازهم خندیدم و پرسیدم حالا کجا میخوای بری؟ خیلی جدی و مصمم گفت: "اون دنیا". یه لحظه به خودم اومدم. گفتم : انگار قضیه خیلی جدیه. تو فکر رفتم و با خودم گفتم: راست میگه بنده خدا،ما همه مسافریم. مقصد نهائی همه ما اون دنیا است. اما این آدم! اول صبحی! توی اتوبوس! این حرفها! کمی عجیب به نظر می رسید. ازش پرسیدم : چرا میخوای بری اون دنیا؟ نگاهی به من کرد و لبخندی پر معنی زد و گفت: "خسته ام، خسته!" یک آن دلم خیلی براش سوخت. راست می گفت. درد و رنج از سر وصورتش می بارید. از چهره ای رنگ بر افروخته اش معلوم بود دنیا با او ساز ناسازگاری کوک کرده. مشکلات و سختی ها امانش رو بریده بود. معلوم بود یک آب خوش هم از گلوش پایین نرفته. تو همین فکرا بودم که با سئوالی رشته افکارم رو بهم زد. خیلی جدی پرسید: تو نمیایی ؟  با تعجب گفتم: کجا؟! گفت: اون دنیا دیگه. دلم هُری ریخت. سئوال سختی بود. نمی دونستم چه جوابی بهش بدم. آروم گفتم : نه! نه! برگشت بازهم با اون لبخندپر معنی به من گفت : چرا؟؟ این دنیا روخیلی دوست داری ؟؟ تا اومدم جوابی بهش بدم به ایستگاه مقصدم رسیدم و مجبور شدم پیاده شم.

از اتوبوس پیاده شدم. اما ذهنم بسیارآشفته بود.هنوز منگ بودم. حرفهای اون مرد غریبه بد جوری منو دگرگون کرد. به راستی اون مرد، کی بود ؟ این حرفها چی بود که بین من و اون ردو بدل شد؟ میشه گفت همش اتفاقی بود؟! یا نه، یه تلنگری بود به من و امثال من. اگر واقعاً اون پیک مرگ بود و منو با خودش می برد؟ الان اون دنیا چه حالی داشتم. واقعاً چقدر آمادگی داشتم که اتوبوس ابدی منو توی مقصد نهائی پیاده کنه؟ اون روزی که به مقصد رسیدم و بایددر ایستگاه آخرت پیاده شم، میتونم مثل اون مسافر راحت لبخند به لب داشته باشم؟ راستی فرصت نشد به اون مرد  بگم که: اگه گفتم نمیخوام بیام اون دنیا، برای این نیست که این دنیا رو دوست دارم نه! فقط وفقط برای اینکه هیچ توشه ای برای اون دنیا ندارم . دستم خالیه خالیه...  (دعام کنید)


نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:جمعه 21 خرداد 1389 | نظرات ()

برچسب ها: مسافر ، آن دنیا ، پیک مرگ ، ایستگاه آخر ،

فرزندان روح الله

جمعه 14 خرداد 1389  10:18 ق.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

See full size image

صبح روز چهارده خرداد سال شصدو هشت زودتر از ساعت هفت صبح برای شرکت در امتحانات نهائی پایه سوم راهنمائی از منزل خارج و به سمت مدرسه (آیت الله کوهستانی) حرکت کردم. راه خانه تا مدرسه دور بود و مجبور بودم هر صبح قدری زودتر از خانه خارج شوم. اما آن روز با روزهای دیگر فرق داشت. این تفاوت را از سکوت معنا دار شهر، چهره های برافروخته و نگران مردم، خلوتی و بی سرو صدائی خیابان ها کاملاً می شد احساس کرد. همه چیز به نظر عجیب می رسید. در نزدیکی مدرسه مرد مشکی پوش مسنی را دیدم که با دو دست خود محکم به صورت می زد، فریاد می کشید، گریه می کرد و می دوید. هنوز گیج و منگ بودم ، جلوی درب مدرسه که رسیدم، یکی از هم کلاسی هایم را دیدم که نشسته بر زمین تکیه زده به دیوار و دو پای خود را روی زمین دراز کرده و زارو زار گریه می کند. تا متوجه حضورم  شد از جای خود ایستاد به سرعت بطرفم دوید و دستانم را گرفت. به او گفتم چی شده ؟ گریه کنان ( به طوری که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود وروی زمین می چکید) گفت: "پدرمون فوت کردنند". ناگهان به خودم آمدم! تازه یادم آمد دیشب برای حضرت امام(ره) در مسجد تا نیمه شب دعا می کردیم. بازهم باورم نشد از او پرسیدم ، چی میگی؟؟ گفت : پدرمون روح الله فوت شدند...

آری نوجوان چهارده ، پانزده ساله  درآن سال با رحلت امام (ره) واقعاً احساس کرد پدر از دست داده است. چراکه حضرت روح الله همچون پدری مهربان و رئوف عاشق فرزندان کشورش بود. او بود که نوجوان سیزده ساله (شهیدحسین فهمیده) را رهبرواقعی خطاب کرد. به عشق او بود نوجوانان سیزده، چهارده ساله کشور برای حضور در جبهه سر از پا نمی شناختند.

 امروز امّا من باگذشت بیست سال از عروج آن امام بزرگ بر خود می بالم و با تمام وجود افتخار می کنم که فرزند روح الله ام .

 



نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:جمعه 14 خرداد 1389 | نظرات ()

برچسب ها: روح الله ،

سوی دیار عاشقان

سه شنبه 4 خرداد 1389  01:41 ق.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

http://up.iranblog.com/Files/21a4909feb2f4fd0b2de.jpg

دیشب (سوم خرداد هشتادو نه) در مراسمی شرکت داشتم که به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر برپا بود. محفل گرم و با حالی بود. رزمنده های جبهه و جنگ و عده ای از جوانان و نوجوانان بسیجی یاد و خاطره روزهای قشنگ دفاع مقدس رو زنده کردند. مراسم شور و حال بیشتر گرفت زمانی که حاج صادق آهنگران آمد و لحظه های شب عملیات رو زنده کرد. از سرود ها و نو حه های قدیمش خواند."سوی دیار عاشقان"  "ای لشکر صاحب زمان "و....  حاضرین هم کلی حال کردند و گریه کردند.
دوران آغاز جنگ، من  هفت هشت سال داشتم. بچه بودم و درک درستی از آن زمان نداشتم ، بعدها که کمی بزرگتر شدم فقط از تشییع پیکر شهدا ء و اعزام نیروها چیزهائی به خاطر دارم . هنوز بوی گلاب ناب تشییع شهداء را حس می کنم .
درباره جنگ و مجاهدت رزمنده ها زیاد فیلم ساختند و یا کتاب نوشتند اما در میان همه اینها سه کتاب روی من خیلی تاثیر گذاشت و درک واقعی و درستی از فضای جنگ برایم ایجاد کرد. پیشنهاد میکنم جوانترها حتما این کتابها را بخوانند.
اولین کتاب "خاک های نرم کوشک است "که قبلا  چیزهایی  درباره اش گفتم . در این کتاب شما نقش معنویت و ایمان و اعتقاد رزمنده ها را کاملا لمس می کنید.
کتاب بعدی کتاب"دا "هست، تقریبا یک سال پیش خواندمش ولی باز هم تشنه خواندنش هستم. حتما زیاد در باره این کتاب شنیدید، تبلیغات خوبی هم شد. این کتاب تصویر درست و واقعی از مشکلات و سختی های رزمند ه ها در آغاز جنگ دارد. وقتی این کتاب را میخوانی احساس میکنی خودت در صحنه ها حضور داری.بسیار جذاب و جالب است.
کتاب سوم، کتاب "بابا نظر" هست. این کتاب خاطرات شهید نظر نژاد است که قبل از شهادتش طی مصاحبه ای از ایشان جمع آوری شد . در این کتاب دلیری،شجاعت و رشادت های قهرمانانه ی رزمنده ها به خوبی و زیبائی  هر چه تمام تر از زبان این شهید بزرگوار برای خواننده ترسیم می شود.
در واقع با خواندن این سه کتاب شما از سه زوایه متفاوت با دفاع مقدس آشنا می شوید." ایمان و اعتقادات معنوی"، "سختی ها ، مشکلات و کمبودها "، "رشادتها و دلیرمردیها "
چون از زبان کسانی روایت می شود که خود در آن لحظه ها حضور داشتند. به مانند فیلم های سینمائی مبالغه آمیز نیستند. درکش برای انسان بسیار آسان است.

نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:جمعه 14 خرداد 1389 | نظرات ()

برچسب ها: خاک های نرم کوشک ، دا ، بابا نظر ،

سومین روز خدا

یکشنبه 2 خرداد 1389  06:15 ب.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

http://i8.tinypic.com/6gupzx4.jpg

در میان همه روز های خوب خدا، روز هائی هست که رنگ وبوی دیگری دارد. در آن روز عشق پاکتر و زلال تر از امروز در کوچه پس کوچه های شهرشقایق ها پرسه می زند. در آن روز پنجره ها بسوی خورشید باز می شود/ هیچ شمعی بی پروانه نیست/ هیچ پروانه ای بی گل و هیچ گلی تنها!

همه هستند. آدم هست/ حوا هست/ محمد هست/ علی هست/حسین هست/ عباس هست/  مجنون هست/ شور هست/تجلی خلوص هست و تبلور احساس!

بوی خدا را حس میکنی؟ عطر خدا مست مستت می کند. قاصدک خبر از لبخند خدا آورده است.

آری در میان همه روزهای خوب خدا "سومین روز خرداد 61" روز دیگری است.

روز لبخند شقایق های خاکی پوش و عشق بازی کبوتران عاشق!

روزیست که نخل های سترگ و سرافراز/ اما بی سر/ این بار به عشق خدا بر بلندای مسجدی زخم خورده/ اما از جنس نور/ اذان رشادت و پیروزی سر میدهند. در این روز، شهر "شهر خون نیست" " شهر خدا" است اما لاله گون است. وه چه زیباست، لاهوتیان و ناسوتیان به شکرانه لبخند خدا در جامع ترین مسجد شقایق ها پیشانی بر خاک پاک زمین می نهند.

هان ای شهر نخل های بی سر ! شهر "دا" های داغدار ! شهرخواهران دل شسکته! شهرسربازان فداکار! شهر پلاک های گم شده! شهر دست های قطع شده! شهر شهیدان تشنه ! خرم باش که خدا اینجاست.

 

انتشار یافته در :

ایران پرس

 


نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:جمعه 14 خرداد 1389 | نظر شما ()

برچسب ها: سوم خرداد ،
  • تعداد کل صفحات:2  
  • 1  
  • 2